تبليغاتX
تجربه‌ ترجمه

تجربه‌ ترجمه

قرارداد بستم!

خب، بازبینی و مطابقت و اصلاح نهایی کتابم -  همان که تا به حال از تجربه های ترجمه اش برایتان می گفتم - به پایان رسید و به سلامتی و میمنت همین امروز قرارداد چاپ و انتشار آن را با یک ناشر خوشنام (همان ناشر کتاب قبلی ام) بستم! دیگر نگران ماندن و خاک خوردن کتابم نیستم.

امیدوارم تلاطم بازار ارز و به تبع آن تلاطم شدید قیمت کاغذ و هزینه های نشر اجازه بدهد که ناشر محترم کتاب را چاپ و منتشر کنند.

مدتی را باید به کارهای خورده ریز باقیمانده اختصاص بدهم و بعد کار جدیدی را شروع کنم.

خلاصه این که به پایان رسید این کتاب، اما باز هم از تجربه ترجمه های دیگرم خواهم نوشت.


برچسب‌ها: قرارداد نشر
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 19:30  توسط تجربه ‌گر  | 

معرفي كتاب

براي ضبط اعلام، يعني اسامي افراد، مكانهاي جغرافيايي و عوارض جغرافيايي چون نام كوه و رود و ... از كتاب استاد ارجمندم سركار خانم ماندانا صديق بهزادي بهره فراوان برده ام.

اين كتاب با عنوان «شيوه نامه ضبط اعلام» زير نظر شوراي مشاوران، توسط فرهنگستان زبان و ادب فارسي در 291 صفحه در سال 1381 چاپ و منتشر شده است (ISBN 964-7531-15-X).

در اين كتاب شيوه ضبط اعلام از زبان هاي تركي، تاجيكي، هندي، يوناني، و رومي آموزش داده شده است. دو مورد اخير، يوناني و رومي، در اين بلبشوي ضبط نام هاي تاريخي به فارسي، براي من خيلي مفيد و كارساز بوده است.

در اين كتاب مي خوانيم كه حرف C در زبان رومي هميشه "ك" خوانده مي شود، برخلاف انگليسي كه گاهي "ك" و گاهي "س" خوانده مي شود. پس اگر مترجمان پيشين در اين زمينه دانش كافي داشتند يا چنين كتابي در دسترسشان بود، هيچگاه Ciceron را «سيسرون» نمي خواندند و امروز ما مجبور نبوديم شكل غلط آن را به بهانه غلط مصطلح بپذيريم، بلكه به درستي «كيكرون»  مي خوانديمش!

به هر حال، بهتر است قواعد اين كتاب در ترجمه آثار جديد و برگردان صحيح اسامي غير رايج رعايت شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 13:26  توسط تجربه ‌گر  | 

ماليات!

در روم شرقي (بيزانس) نوعي ماليات از افرادي كه به كارهاي غير از كشاورزي اشتغال داشتند، با به بيان ديگر، از شهرنشينان دريافت مي شد.

معادل نام اين ماليات را در هيچ يك از منابع فارسي در دسترسم نيافتم. نام آن به روسي хрисаргир ، به يوناني χρυσαργυρος  ، و به انگليسي chrysargyron نوشته مي شود. ضبط انگليسي را مبنا قرار دادم و آن را «كريسارگيرون» نوشتم. اميدوارم صحيح باشد.

نكته جالب توجه در باره ماليات مذكور اين است كه از تمامي شهرنشينان و بابت تمامي فعاليتهاي آنها دريافت مي شد. حتي بابت الاغ هاي باربر و از فاحشه هايي كه با بدن خويش به كسب درآمد مي پرداختند، هم دريافت مي شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 9:7  توسط تجربه ‌گر  | 

كشكر و كاشغر

شباهت اين دو اسم نزديك بود توي ترجمه كار به دستم بده:

Кашгар

Кашкар

توضيح:

-- Кашгар يا Kashgar  : يکی از شهرستان‌های ناحيه خودگردان سين‌کيانگ در شمال باختر جمهوری خلق چين. به مرواريد جاده ابريشم ملقب گشته ‌است. زبان مردمان کاشغر، ترکی اويغوري است. (ويكي‌پديا)

بنابراين: به فارسي، كاشغر نوشته مي شود.

اما

-- Кашкар يا Kashkar : قديمي ترين شهر مسيحي نشين در عراق که بين کوفه و بصره و کنار رود دجله قرار داشت. (از چند سايت فارسي و عربي)

بنابراين: به فارسي، كشكر يا كسكر خوانده مي شود. در واقع، در منابع اسلامي (فارسي و عربي) بيشتر به كسكر و در منابع مسيحي، بيشتر به كشكر معروف است.


پي نوشت بي ربط!:

ترجمه كتابم به پايان رسيد. حالا بازبيني اونو شروع كردم. اميدوارم زود به پايان برسه تا بدم به ناشر محترم و خلاص بشم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 16:8  توسط تجربه ‌گر  | 

عاقبت سنگ پراني

در دوره آناستاسيوس، امپراتور بيزانس (518 م.)،  شورش هايي در كنستانتينوپل (قسطنطنيه) روي داد. مطالبات حزب سبزها در اين شورش ها، آزادي افرادي بود كه اپارك آن شهر دستگير و زنداني كرده بود. جالب توجه است كه اتهام اين افراد سنگ پراني - ώς λιθοβολήσαντες – بود!

 

آناستاسيوس: Анастасий ، Anastasius  

حزب سبزها: Прасини ، Prasini ، The Green

اپارك: (eparch) عنوان بالاترين مقام دولتي دولت بيزانس در كنستانتينوپل كه مسئوليت حفظ نظم و امنيت آن را برعهده داشت. شخصي كه در اين مقام قرار مي گرفت «پدر شهر» خوانده مي شد و از نظر مقام پس از امپراتور قرار مي گرفت. (دانشنامه ايران، جلد اول، ذيل مدخل اپارك)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 12:11  توسط تجربه ‌گر  | 

سيكاي

Сики يا Sykai يا Sycae  يكي از محلات قسطنطنيه در سده هاي ششم و هفتم ميلادي بود. اين محله روبروي شاخ زرين قرار داشت. نام آن از يوناني قديم گرفته شده و فرم كامل آن «Peran en Sykais» به معني «باغ انجير» بود.

اين محله كه امروزه گالاتا (Galata) نام دارد، در سده هاي 6 و 7 ميلادي يكي از مناطق سكونت مردم فرودست اجتماع بود. اين گروه از مردم به طور عمده طرفدار گروه سيركي سبزها بودند و در مقابل گروه سيركي آبي ها قرار داشتند كه ريشه در اعيان و اشراف و طبقات فرادست جامعه داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 14:44  توسط تجربه ‌گر  | 

اسپهبد روميزان

خسرو پرويز پس از شنيدن خبر كشته شدن موريس، امپراتور بيزانس و پدر همسرش، تمامي سپاهيان خود را گردآورد و خطاب به آنان گفت: «اي اشراف و اي اسپهبدان شاهنشاهي من! چه كسي از شما آماده است تا خواسته مرا اجابت كند و قصد مرا در انتقام جستن از دولت روم جامه عمل پوشد»؟ روميزان, اسپهبد دلير و باتجربه, كه به عنوان فرخان مفتخر بود, قدم پيش نهاد و به شاهنشاه گفت: «من آماده‌ام تا خواسته تو را به اجرا گذارم و بر روميان بتازم و بر پير و جوان رحم نكنم». خسرو پرويز شادمان شد و در همان هنگام عنوان جديدي به او داد: «زين پس، تو به جاي روميزان, شهربراز نام خواهي داشت» ...

اما ضبط نام روميزان و شهربراز عجب حكايتي دارد! در هر منبعي آن را به گونه اي نوشته اند.

توجه فرمائيد:

روميزان (Romizan)، روميزانِس (Romizanes)، راسميزاس (Rasmizas)، روسميوزان (Ρουσμίαζαν)، رازميوزان (Razmiozan)، رزمان (Razman)، روميكوزان (Romikozan)، شهروَراز، شهربراز، سربراز (Sarbaraz)، سربانازاس (Sarbanazas). در منابع ارمني: خوريام (Khoriam)، خوريان (Khorian)، خورم (Khorem).


منبع: برگرفته از منابع گوناگون و ازجمله از بخش يادداشت‌هاي منبع زير:

http://www.i-u.ru/biblio/archive/sebeos_istorija/05.as

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 14:14  توسط تجربه ‌گر  | 

رساله نظامي بيزانسي و ايرانيان

از جمله منابع تاريخي سده‌هاي ششم و هفتم ميلادي، رساله بيزانسي راجع به هنر جنگ را مي‌توان نام برد كه كوخلي و روستوف در سلسله انتشارات خود منتشر كرده اند (1).

تاريخ نگارش رساله را براساس نشانه‌هايي مي‌توان نيمه دوم سده ششم ميلادي تخمين زد. نويسنده آن معلوم نيست و از شخصيت او تنها نشانه‌هاي مبهمي در رساله مي‌توان يافت. از اين نشانه‌ها چنين استنباط مي‌شود كه نويسندة رساله شخصي آگاه به فنون و μεχανικός يا μεχανοποιός (مكانيك يا مهندس) بوده است. او تمامي جزئيات و ويژگي‌هاي استحكامات نظامي و سلاح‌هاي جنگي را با دقت فراوان تشريح كرده است. تصور مي‌شود كه او به عنوان مهندس در جنگ‌هاي دانوب شركت داشته است. او در اين رساله از ايرانيان و اعراب به عنوان دشمنان بيزانس ياد مي‌كند. ايرانيان فقط تا پيش از تهاجم اعراب، يعني تا پيش از ربع دوم سده هفتم ميلادي مي‌توانستند دشمن بيزانس باشند.

نويسنده رساله از ايرانيان چنين مي‌گويد كه آن‌ها سيصد برده به يكي از شهرها هديه نمودند، اما بعداً همان برده‌ها شهر را تسخير كردند!

بنازم به تدبير جنگي ايرانيان!


[1] . Köchly und Rüstow. Der byzantiner Anonymus Kriegswissenschaft. Griechische Kriegsschriftsteller, II, 2, Leipzig, 1855.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 17:27  توسط تجربه ‌گر  | 

ايوانيس اهل رصافه

«هرمزد را از دو چشم كور كردند و به زندان افكندند ... پيش از آن، بهرام گور (چوبين) از هرمزد رنجيد و شوريد ... خسرو دوم (خسرو پرويز) به جانشيني هرمزد انتخاب شد، اما او هنوز توان مقابله با بهرام را نداشت ... تنها راه چاره خسرو گريختن از مهلكه بود. به او توصيه شد به قفقاز بگريزد يا راه نجات خود را در آتروپاتن بجويد. اما تصميم بر اين شد از طريق پيروزشاپور، انات[1] و  هيت[2] به دژ بيزانسي سيركزيوم[3] برود.

خسرو در روم در انتظار پاسخ موريس، امپراتور روم شرقي، مدتي را در خانه مجللي كه در شهر ادسا در اختيار او قرار داده بودند، اقامت كرد. اين احتمال وجود دارد كه مذاكرات اوليه موريس و خسرو پيشتر از طريق شيخ عرب مورد اعتماد به نام جفنه[4]، كه تحت حمايت بيزانس بود، انجام گرفته بود.

خسرو طي اقامت در ادسا از قصر ايوانيس رصافه اي[5] ، اشرافي ثروتمند، ديداركرد و شيفته آن شد. خسرو حين ضيافتي كه ايوانيس به افتخار او برپا كرده بود، خواست كه همسر ايوانيس ساقی شرابش شود، اما او امتناع كرد. بعدها خسرو به خاطر اين رفتار تحقيرآميز، انتقام سختي از او گرفت. به فرمان خسرو همسر ايوانيس را به زندان افكندند و مدتي مديد اجازه ندادند جامه خود را عوض كند يا خود را به آب بشويد. او در همين حال آن قدر در زندان بماند تا طعمه انگل‌ها شد و از دنيا رفت ... »

متن بالا جز اسامي خاص چيزي ندارد و قاعدتا بايد خيلي زود ترجمه شود، اما وجود پنج اسم خاص باعث شد ترجمه همين قطعه چيزي حدود دو روز طول بكشد!

طبق معمول، انتخاب معادل فارسي كار دشواري بود. بيشترين وقت را نام Иоанн Расфай از من گرفت. از كتابي كه در دست ترجمه دارم چنين بر مي آيد كه او يكي از اشراف ادسا در دوره امپراتور موريس بود، اما جز اين در هيچ منبع فارسي و انگليسي و روسي در دسترسم اثري از نام اين شخص نديدم. بنابراين نام او را ابتدا «يوحناي رسفا» نوشتم.

بعد از مدتي جستجو متوجه شدم «رصافه» شهري در شمال سوريه بوده است. بيشتر كه جستجو كردم، به كتابي با اين عنوان برخوردم:

The seventh century in the west-Syrian chronicles,  By Andrew Palmer

در اين كتاب، متن بالا با كمي شرح و تفصيل بيشتر شرح داده شده است. بنابراين توانستم معادل لاتين نام ايوانيس روصفايي (يا يوحناي رصفايي) را بيابم. شرح مفصلي كه نويسنده در پانويس آن كتاب درباره تفاوت يوحنا و يوانيس و ايوانيس نوشته بود، به علاوه ضبط عربي نام شهر روصفا در شمال سوريه، به من كمك كرد تا معادل فارسي مناسبي براي Иоанн Расфай پيدا كنم.

[1] . (Anathon, Anah, Hanat, Beth ina) (روسي: Анат) عانه. شهري در ناحيه فرات

[2] . (Hit) (روسي: Хит) شهري در ناحيه فرات

[3] . Circesium (Киркезиум)

[4] . ابوجفنه نعمان بن المنذر (روسي: Шейх Джафнах)

[5] . Īwannis Ruafōyō (Иоанн Расфай, или, Иоаннис Росфай)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 16:50  توسط تجربه ‌گر  | 

بي ترجمه زيستن نتوانم ...

خب، ديگر معلوم شد كه ادامه‌ي كارم امكانپذير نيست و متأسفانه بايد ترجمه را مدتي - كه نمي‌دانم چقدر طول مي‌كشد - كنار بگذارم.

البته تجربه نشان داده كه من بي ترجمه زيستن نتوانم! اما به هر حال شرايط فعلي ايجاب مي‌كنه كه مدتي، شايد يكي دو سال، تعطيلش كنم.

در دوران كودكي و نوجواني بزرگترين تفريح و دلمشغولي‌ام ساخت و پرواز هواپيماهاي مدل، مخصوصاً از نوع هواسُر (گلايدر)، بود. اين سرگرمي سن و سال نمي‌شناسد. حتي افراد سالمندي را ديده‌ام كه با اشتياق به آن مشغولند. من ديوانه‌وار عاشق هواپيماي مدل بودم.

در پانزده سالگي تحول بزرگي در زندگي خانوادگي‌ام پديد آمد. اين تحول هم خوب بود و هم بد. يكي از بدي‌هايش اين بود كه مرا از لذت ساخت و پرواز هواپيماي مدل محروم كرد. آن موقع  با اطمينان خاطر با خودم عهد كردم كه در «اولين فرصت ممكن»، دوباره اين لذت‌بخش‌ترين سرگرمي‌ام را از سر بگيرم، اما با گذشت بيش از 25 سال هنوز فرصتش را نيافته‌ام.

با گذشت سال‌هاي مديد، سرگرمي ديگري يافتم كه دست كمي از قبلي نداشت: ترجمه. چند سالي به طور حرفه‌اي و بعد به صورت تفنني به آن مشغول شدم. به ثمر رسيدن تلاش‌هايم به شيريني اين تفنن افزود، و استمرار اشتغال به آن مرا كاملاً به خود وابسته كرد، به گونه‌اي كه: بي ترجمه زيستن نتوانم ...

حالا باز هم تحول بزرگ ديگري در زندگي‌ام در راه است و باز هم مجبورم بهترين تفريح و سرگرمي‌ام را كنار بگذارم و باز هم با خود عهد مي‌كنم تا در «اولين فرصت ممكن» آن را از سر بگيرم، ‌اما اين بار اطمينان خاطر دفعه‌ي قبل را ندارم و در ته دلم نگرانم كه مبادا اين هم ...

دلم براي كتاب جذاب نيمه كاره‌ام تنگ مي‌شود ... براي فرهنگ واژگان كارآمد و سودمندي كه پا به پاي كتابم رشد مي‌كرد و به بلوغ نزديك‌تر مي‌شد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 11:12  توسط تجربه ‌گر  |